
درویشی از کنار باغ کریم خان می گذشت و به کریم خان اشاره کرد کرسم خان درویش را نزد خود خواست و از او دلیل اشاره هایش را خواست درویش گفت من کریمم تو هم کریمی خدا هم کریم است. کریم خان که درحال قلیان کشیدن بود پرسید:چه می خواهی؟ گفت:قلیانت را! کریم خان هم قلیانش را داد. درویش هم چند روزبعد قلیان را در بازار شهر فروخت.و از خواست خداقلیان را به شخصی فروخت که می خواست نزد کریم خان برود و از او دیدن کند. فردای ان روز درویش برای تشکر نزد کریم خان رفت و قلیان را پیش او دید و گفت:نه من کریمم نه تو تنها خدا کریم است که قلیان را نزد تو برگردانده است....
ادامه مطلب