کریم خان که درحال قلیان کشیدن بود پرسید:چه می خواهی؟
گفت:قلیانت را!
کریم خان هم قلیانش را داد.
درویش هم چند روزبعد قلیان را در بازار شهر فروخت.و از خواست خداقلیان را به شخصی فروخت که می خواست نزد کریم خان برود و از او دیدن کند.
فردای ان روز درویش برای تشکر نزد کریم خان رفت و قلیان را پیش او دید و گفت:نه من کریمم نه تو تنها خدا کریم است که قلیان را نزد تو برگردانده است.
برچسب: کریم باقری,کریم خان زند,کریم سنجابی,کریم بنزما,کریم تو مسلمون نیستی,کریمی مراغه ای,کریمی,کریمی قدوسی,کریمه,کریم دستمالچی,
نویسنده: نگار رادمنش